تبليغاتX
برگ ریزان

برگ ریزان

ادبی , اجتماعی ,علمی


"امکان" می تواند ادم را زنده نگاه دارد.
"امکان" بازگشتن ... "امکان" باز با تو بودن.
فکر می کنم چرا چند وقتی است اینقدر بال بال می زنم ... در این شهر ...در این تنهایی دامنگیر که همیشه و همه جا با من بوده است . من که به نبودنت عادت کرده ام. به نخواستنت حتی.
همین است. همین را از دست داده ام. برای همیشه از دست داده ام. "امکان بودن با تو" را. .

می توانم کاسبکارانه بنشینم و چرتکه بیاندازم که چه چیزهایی را به دست آورده ام به ازای از دست دادن این امکان.
نه کاسبی بلدم و نه چرتکه ای دارم ... نه جایی هستم ... و نه چیزی را دوست دارم ... دوست گرفته ام ... بعد ازتو.

در این زندگی محدود که برای خودم ساخته ام شادی هست- و من قدر شناسم- اما این نه قرار است و نه می تواند اندوهم را -در دوری از تو و شهری که دوست می دارم- تسکین دهد.
در دنیای من، که به نظر می رسد خودم فقط ساکنش هستم، غم و شادی را می شود با هم نگاه داشت ... بی آنکه یکی آن دیگری را کمرنگ یا محدود کند ... می شود تاختشان نزد با هم. اندوه یکدست ... شادی یکدست ... بیقراری در عین قرار.

یکجوری همه چیز همیشه خواسته است به من ثابت کند که قرار دارم یا ندارم ... گذشته ام یا نه، مانده ام ... عاشقم یا فارغم ... باخته ام یا برده ام ... یکپارچی سالم و پایدار ... یکپارچگی خواستها و بایست هاو نبایستها ... که فکر می کند همه چیز را می داند ... و راه حلشان را ... و مرا بیزار می کند ... و از حس بیهودگی پر.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 20:17 توسط مارال |


 

هر سایه ی غمی که بر چهره ی معصوم و زیبای تو می افتد

سیلی بی رحمی است که بر گونه ی من نواخته می شود

وهر سکوت محزونی که در تو می بینم

هیاهوی دشنام و تحقیر وسر زنشی است که از

همه ی افرینش به جانم می ریزد

موج اندوه به چشمانت میار

سایه ی غم را از چهره ات برگیر

که من بی تو می میرم

من تاب دیدن چشمهای زیبای غمگین تو را ندارم

اسیرم ؛ اسیر تو؛اسیر عشق تو

برایت بهترینهای دنیا را خواهانم

اخر مگر نمی دانی که سهم من از دنیا وزندگی فقط تو هستی

پس همیشه شادی وسعادتت را  ارزو میکنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:13 توسط مارال |




خواستم برگردم.
برنگشتم. نه وقتی مکان تنها فاصله است ما بین من و گذشته.

خواستم فراموش کنم.
نکردم. نه وقتی هیچ چیز نیست تا جای خالی از تو را با طنین خود پر کند.

***

می بینی ... تعبیر من از آنچه رفته است یه یک قایم باشک می ماند
قایم باشکی که در آن ... یک نفر بازی می کند.
تنها.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:38 توسط مارال |


زمان با چنان سرعتی میگذرد که گاهی فکر می کنم که تنها ساعاتی از آن را زندگی می کنم. جمعه ای خاکستری می رود و جمعه ای به همان رنگ و اغشته به همان بوی گنگ وهم انگيز می ايد. نشسته ام و می انديشم به اين فاصله. به اين زمان که گذشته است. انگار هشيار نيستم. انگار يک نيمه ام اينجا برای دقايقی چشمانش را باز می کند و فکر می کند که کاری می کند و دوباره می بنددشان. يک نيمه ی ديگر در جايی ديگر به انتظار خفته است. نيمه ای به ياد نشسته است. کداميک است اين که می نويسد... که با تو حرف می زند ... نمی دانم ايا بايد همه ی اين نيمه های سرگشته را با هم در يکجا، در يک زمان جمع کرد و همه را مجبور کرد در اين لحظه، در این آن زندگی کنند... زندگی؟ ...آن نيمه ای که با توست آيا هرگز به من باز خواهد گشت ... نمی دانم ... شايد تنها مرگ لحظه ی پيوستن همه ی عناصر از هم گسيخته ی يک "من" باشد ... خيلی چيزها هست که نمی دانم بايد فکر کنم: اين انتظار است، ياد است يا واقعيت؟ من هيچ نمی دانم... تو می دانی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 17:57 توسط مارال |


در نهان به آن دل میبندیم که دوستمان ندارد

 ودرآشکار از آنان که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی...                  

دکترشریعتی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:9 توسط مارال |


 

حقيقتش اين بار كه برايت مي نويسم نه شب ست ، نه سكوت

 فقط عاشقي ست و پائيز فصل دلتنگي پرنده هايي كه به جرم نداشتن بال مجبور شدند

 در پناه چند ناودان خشك بمانند تا برفهاي سپيد زمستان آب شود

 نازنين من !

 مي شود بگويي با چه زباني بگويم

  كه پروانه ي پريشان نگاهم هنوز زير دين نيلوفري شمع مهربانيهاي توست

  من التماس كدام گلدان را بكنم

 كه لطافت شمــــداني هاي صورتيش را  به پاي حقارت واژه هاي بي تقصيرم بريزد.

 بگــذار اعتراف كنم : تو نيستي همه غريبه اند

 آشنائيشان را به رخ بيگانگيم مي كشند و من بي آنكه اعتنايي كنم

 به نرمي عبور قاصدك از انگشتان لطيف يك پونه وحشي از كنارشان مي گذرم

 و با مهي از جنس نياز به پنجره اي از نسل دل هاي شكستني با سرخي غروب يك انتظار ناب

 آمدنت را نقاشي مي كنم و خدا بي صدا به تو الهام مي كند

 كه آن دختركي كه پائيز آن سال از عشق تو ديوانه ترينش كردم

 ديگر نزديكست هواي تكرار قصه ي مجنون در بيابان سرگرداني به سرش بزند

 و تو مي آيي و با اشاره ات مي پرسي : مگر من چقدرديـــر كردم كه تو دوباره...

 حق با توست عزيزم ، من دوباره ...

 من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم 

  از آنهايي كه درمانش تنها به پايان رسيدن در معبــد  نارنجي شانه هاي توست

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:2 توسط مارال |



فاصله مثل یک درخت جوان رشد می کند ... و ما روی شاخه های آن می نشینیم و در جهانی از تفاوت که از هر طرف گسترده ترمی شود روز به روز از هم دور می شویم ...بی اختیار ... تسلیم ... به تلخکامی.
عاشق و تلخکام

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:4 توسط مارال |


 

خدایا کفر نمی گویم ،پریشانم،چه می خواهی تو از جانم،

مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:9 توسط مارال |


وقتي چیزی را گم می کنی، تا مدتها نمی دانی که گم شده است . بعد از مدتها جایِ خالی اش را احساس می کنی، دنبالش می گردی، همه جا را زير و رو می کنی ... ولی نیست که نیست . فکر مي کنی که آن را کجا گذاشتی ؟ به یاد نمی آوري آخرین بار کی دستت بود ؟ از کی دیگر آن را ندیدی؟ فايده ای ندارد. . گم شده که گم شده.

من در مسیرِ این راه طولانی ، تو را کجایِ راه گم کردم ؟ کي گم شدی؟ غمناک آن که اصلا به ياد نمی آورم تا کجايِ راه تو را به همراه داشتم ؟ از کی دیگر همراهم نبودی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 5:53 توسط مارال |


من چرخ می زنم میان چهره ها که دوست گرفته ام ... روز به روز ... و در عجب می مانم که هر چه هست بوی تو را می دهد ... که بعد از تو هر چه هست به تو آغشته است ...
... و درد ...

***

می دانی ... باید آن را در خون خود داشت ... سیاهی را و سپیدی را... غم را و شادی را ... خنده و گریه را... همزمان.
یا می فهمی اش یا نمی فهمی اش ...می دانی اش یا نمی دانی اش ... تمام.
هست آنکه از کنارش می گذرد بی هیچ تقلایی ... بی هیچ تردیدی ... آن که نمی بیندش، نمی خواهدش، نمی داندش ...

***

این؟ ...

***

با این همه من همیشه همه چیز را و همه کس را همانطور که هست پذیرفته ام ... هه! چه فرقی می کند. من سلام می کنم و لبخند می زنم و با لحنی ساده دلانه کلامی طنزآلود می گویم و می خندانم و می خندم ... و چیزی به سختی سنگ درم آب می شود. و من در حسرت می مانم که :«همه چیز کی و چرا و چگونه تا به این حد سخت شد؟»

و تو؟

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:8 توسط مارال |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

کاش پاکیهای کودکانه فراموش نشود .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1388

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387



پیوندها

دلتنگی های کودکانه
گندم
دنیای کاغذی من
دور دست های خیال
دکتر نازیلا کرمی
سالهای بلند من بی تو
وسیع باش وتنها و سربه زیر و سخت
جزیره
ایه
فریاد روزها
مشق تمنا
قانون جذب
ساحل درون
از تمام روزهای با هم بودن
عاشقانه ها
پیاده روهای خیس
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin